پرنده مهاجر
از هر طرف که رفتم جز حیرتم نیفزود ...
اگر بفهمد چه خبر است و چه خواهد شد می توانی نفرین کنی و اگر به آخر رسیدی می توانی آزاد شوی..... ولی انسان ضعیف است و تاب بالا رفتن را ندارد و در اولین ارتفاع از هوش زیبایی پرهایش می سوزد و در جا می ماند.... روزی فرا خواهد رسید روزی که همچون رنگ بی رنگیست روزی که همچون چشم طفل و سیب سرخ شاخه است روزی که همچون عطر یاس و مریم است روزی که دل در لرزشی تا اوج بالا می رود روزی که در آن ساقه خشک درختی ، رویشی بر ذهن خواهد کشید روزی فرا خواهد رسید روزی که حجم خالی اطراف ، نقش برتر است روزی که افلاطون ما در جوی ریحان می چیند روزی فرا خواهد رسید روزی که در آن سرنوشت ، تسلیم ارث آدم است روزی فرا خواهد رسید مرگی فرا خواهد رسید... به خدا سپردمت و رفتی اما چه کس دانست که قلب و روحم را نیز با خود بردی برگشتم تنها در میان کوچه تنگ و تاریک باران زده باران بارید و خیسم کرد از ذهنم خطور کرد : شیشه پنجره را باران شست از دل تنگ من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست... و حال نیستی و من دچار پوسیدگی گشتم. و من ماندم و تمام لحظاتی که تنها سپری می شوند و می میرند. قطره اشکی که برای همیشه در چشمم حلقه زد و چکید اما حتی خدا هم آن را ندید. از زمانی که تو مرا رها کردی.... بیدار شدم و ای کاش هرگز از خواب نیلوفری بر نمی خاستم... آنچنان کویری روئیده بود در اعماق دریا که قطرات باران از فرو آمدن خجل بودند. و ای کاش ابر می آمد. و ای کاش باران می گرفت. و ای کاش کویر می نوشید، قطره ای از باران آسمانی را. بیداری برابر است با فرو رفتن در بزرگترین توهم. درآ ، بام ها را بر افکن و بتاب که خرمن تیرگی اینجاست. بتاب و وهم را دو نیمه کن که منم هسته این بار سیاه. آزاد شو ، پرواز کن، حصارها را بشکن و چشمانت را ببند که به دیدن زشتی ها عادت ندارند و عبور کن از منجلاب این صحنه سیاه زندگی .... چمدان ها را بستیم در اتاق را هم سحر بود و شاید هم نیمه شب صدای باد می آمد صدای خزان نیز هم به راهی رفتیم که مقصدش دشت نور بود و طلا کوله باری به دوشمان کشیدیم که بارش همه فلسفه بود و ما بودیم و جاده ای که عمر آخرین رد پا در آن به قدمت تاریخ آفرینش می رسید ... خورشید در طلوع غروب می کند هنگامی که رنگ چشمانت در ساحل گم می شود هنگامی که به سوی جاده غربت تنها ره سپاری زمانی که تنهایی را تعریف می کنی و باد را در دستانت احاطه می کنی و سکوت مرگباری را بر ساحل می افکنی اهل کدامین دیاری که هر روزه ندای اشراق از شاخه های درخت توت به سویت سرازیر می شود؟ عطر خاک باران خورده را تکرار می کنی و در روزمرگی گیاهان صدای باد را تکرار می کنی همچنان می آرامی می آسایی دستانت در جستجوی چیست که هر روزه گرمایش را نثار زمین می کند؟ شنیده شو بتاب و تماشا را در لحظه شاهد باش آیه های قدیمی را بر زبان روان کن همچو رودی که هر روزه داستان سهراب را روان می کند خانه ای بساز در ساحل آرامش چشمانت و بباف پنجره ای از اشراق تا غروب نکند خورشیدی که هر روزه به شوق دیدار تو داستان طلوع را تجربه می کند. دیشب دلی کشیدم شبیه نیمه سیبی... باید فراموش کنم دوستی را که فراتر از دوست بود برایم ... خیلی سخته... اما گاهی وقتها برای اینکه به دوستت کمک کنی مجبوری برای همیشه یا برای مدتی ازش جدا بشی... مجبوری کاری کنی که بتونه راحت این موضوع را تحمل کنه هر چند خودت در درون در حال خورد شدن هستی به خاطر این جدایی... فقط تو می مانی و خاطراتی که ... فقط او می ماند و خاطراتی که ... قطره اشکی می ماند و لبخندی که فراموش می شود... باید اجازه دهی تا گرد و غبار فراموشی بنشیند و دفن کند تمام خاطراتی را که با هم ساختید... ... بگذار تمامی افکام از میان قلبم عبور کند. (آمین) اکنون زمانيست که تاريکترين و غم بار ترين لحظه هايم را سپري مي کنم. هر لحظه برايم تلخي جانکاهي به ارمغان مي آورد. زماني که نمي تواني راهي براي تغيير آنچه در وقوع است پيدا کني. گيج و مبهوت . زماني که مجبوري اشک هايت را پشت لبخندي مصنوعي پنهان کني. زماني که از درون مي باري، از ته دل، کسي را نمي يابي تا بتواند با تو همراه شود در لحظه. هيچگاه نمي دانستم و نمي توانستم باور کنم که يک نيروي عشق زميني اينچنين انسان را از خود خالي مي کند. هر لحظه دلتنگ، زماني که نمي تواني فاصله ها را از ميان برداري، گويي زمين، زمان، همه و همه دست به دست هم داده اند تا شما را از هم جدا کنند. و به رسم هميشگي مهر فراموشي بزنند بر همه چيز. حالا باز من ماندم و سوالاتي که هر کدام ذهن را در حد انفجار بالا مي برد: چرا انسان ها به هم فرصت نمي دهند؟ چرا فکر مي کنند که هستند در حالي که در بزرگترين توهم بشري غوطه ورند ؟ هر چه بيشتر مطالعه مي کنم و هر چه بيشتر مي خوانم بيشتر به اين نکته پي مي برم که هيچم... اما کيست که باور کند اينها تنها ساخته دست خودست و با نسيمي از جاي کنده خواهد شد... شايد روزي تصميم گرفتم پايان دهم به هر آن چيزي که با من است ... ببخشيد اما امروز و روزهاي بعد حالم دگر خوب نخواهد بود پس مي نويسم با اشک هايي از دل ... جانکاه ترين و تاريکترين لحظه ها را در پيش رو دارم. و دگر در اتاقم چراغي به روشني روشن نخواهد شد. تا زماني که .. . فعلا خدا نگهدار تا روزي ديگر...

When we born. We cry because we come in this great stage of fools willy…
I don’t like to stay in this great stage of fools willy…
So help me to ran a way from this great stage of fools willy…
The sky is sad…
The sky is dark and gloomy…
The sun never light ground…
Just darkness…
The god just sit on the big sofa and lagh to us…
Every time we sink in our imagine…
Please ones tell me where I am…
Please let me to sleep for ever…
I need the rain. I will float on air…
We are the bigest lie…
تا آن روز براي آرامش هم دعا کنيم...
| Design By : Night Skin |


