تبليغاتX
پرنده مهاجر

پرنده مهاجر

از هر طرف که رفتم جز حیرتم نیفزود ...
نیایش

تو را سپاس مي گويم اي تمام آگاهي و نور هستي . از نور خود در من بتابان و من را تجلي از نور خود ساز ...

+نوشته شده در 88/04/10ساعت10:59 AMتوسط مرضیه |
زبان گل ها ...

به ياد حسين پناهي

پدرم مي گويد : كتاب !
و مادرم مي گويد : دعا !
و من خوب ميدانم
كه زيبا ترين تعريف خدا را
فقط مي توان از زبان گل ها شنيد ....

+نوشته شده در 88/04/03ساعت2:31 PMتوسط مرضیه |
گفت
گفت :

        کسی گفت : این روزها به مسجد نمی روی ؟

        گفتم : مسجد در من است

                  با ستون هایی از کوه

                  سقفی از آسمان

                  فرشی از خاک

                  و سجاده ای که در هواست ...

 

+نوشته شده در 88/03/29ساعت12:13 PMتوسط مرضیه |
مژده...
 

مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید ...

+نوشته شده در 88/03/20ساعت5:0 PMتوسط مرضیه |
reality

my eyes seek the reality...

my fingers seek my viens...

there is a dog at your back step...

he must come from the rain...

(metalika)                                                            

+نوشته شده در 88/03/01ساعت5:38 PMتوسط مرضیه |
هجران...

اي خدا ، اين وصل  را هجران مكن

سرخوشان عشق را نالان مكن

باغ جان را تازه و سرسبزدار

قصد اين مستان و اين بستان مكن

چون خزان بر شاخ و برگ دل مزن

خلق را مسكين و سرگردان مكن

بر درختي كاشيان مرغ تست

شاخ مشكن ، مرغ را پران مكن

جمع و شمع خويش را برهم مزن

دشمنان را كور كن ، شادان مكن

گرچه دزدان خصم روز روشنند

آن چه مي خواهد دل ايشان ، مكن

كعبه اقبال ، اين حلقه ست و بس

كعبه اميد را ويران مكن

نيست در عالم ز هجران تلخ تر

هر چه خواهي كن ، و ليكن آن مكن

" مولانا "

+نوشته شده در 88/02/17ساعت12:16 PMتوسط مرضیه |
نیلوفر
نيلوفر


از مرز خوابم مي گذشتم
سايه تاريك يك نيلوفر
روي همه اين ويرانه فرو افتاده بود.
كدامين باد بي پروا
دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد ؟

در پس درهاي شيشه اي روياها
در مرداب بي ته آيينه ها
هر جا كه من گوشه اي از خودم را مرده بودم
يك نيلوفر روييده بود
گويي او لحظه لحظه در تهي من مي ريخت
و من در صداي شكفتن او
لحظه لحظه خودم را مي مردم.

بام ايوان فرو ميريزد
و ساقه نيلوفر برگرد همه ستون ها مي پيچد
كدامين باد بي پروا
دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد؟

نيلوفر روييد
ساقه اش از ته خواب شفافم سر كشيد
من به رويا بودم
سيلاب بيداري رسيد
چشمانم را در ويرانه خوابم گشودم
نيلوفر به همه زندگيم پيچيده بود
در رگ هايش ، من بودم كه ميدويدم
هستي اش در من ريشه داشت
همه من بود
كدامين باد بي پروا
دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد ؟

" سهراب سپهري "

+نوشته شده در 88/02/02ساعت4:53 PMتوسط مرضیه |
قاصدک

سلام به همه دوستان عزیزم

این هم اولین پست سال ۱۳۸۸

یه شعر جدید از خودم

تقدیم به همه شما ...

 

قاصدك

تو كه سوار يك نسيم

نشستي پشت پنجره

ببين كه روزگار من

اسير بي ثباتيه

ببين كه قلب خسته ام

سكوته ، ماتمه ، غمه

ببين تو اي خبر رسون

ظلمته توي پنجره

بارون داره كم مي باره

تو رو فراموش مي كنه

ببين كه تو چشماي من

نگاه خشك يك سراب

تپيدن و تنهاييه

تو كه سوار يك نسيم

پر مي كشي رو بوم ما

بگو :

خبر داري ز دوست !

بگو ، خبر داري ز ما ؟!

سهم من از زنده بودن

تنهاييه

سنگ صبور من همه

كاغذ و يك كتابه و يه ماتمه

يه عالمه حرف حساب

تو دل تو مهمونيه

ببين كه روزگار من

نشستن و تنهاييه

برو خبر ببر ز من

به سوي طارم اطلس

برو بده دست پري

بگو ببر سوي بري

بگو كه يه دوست غريب

اسير بي صداييه...

+نوشته شده در 88/01/12ساعت9:30 PMتوسط مرضیه |
عید
سلام

به تمامی شما دوستان خوبم ...

امیدوارم لحظاتی سرشار از نور و آگاهی و عشق داشته باشید ...

سال نو هم به همتون تبریک میگم ...

می خواستم یه شعر جدید براتون بزارم ولی نشد ...

عشق آمد و شولای سبزش را روی دلم کشید

دلم بیدار شد

جوانه زد

شکوفه داد

و خندید

بی آنکه حدس زده باشم

مبتلا شدم به عشق...

امیدوارم همیشه عاشق باشید ...

 

+نوشته شده در 87/12/28ساعت5:55 PMتوسط مرضیه |
رفتن

سلام .

چند وقته احساس رفتن تمام وجودم رو در خودش غرق كرده . بايد رفت . احساس خوبيست . بايد پرواز كرد . بال پروازم را بايد بيابم . بايد پريد ...

اين پرنده مهاجر ديگر طاقت موندن نداره. چند وقتيست از كاشانه خود به دور افتاده و راهش رو گم كرده و ديگر بايد به منزل خودش برگرده . اين جا دگر جايي براي من نيست...

زماني كه ديگر هيچ چيز نمي تونه تو را پايبند كنه ، زماني كه ديگه هيچ دلبستگي نداشته باشي . ديگر زمان رفتن است . فاصله اي بين رفتن و موندن نيست فقط بايد رفت ...

يك مسير ...

يك جريان...

خرم آن روز كزين منزل ويران بروم

راحت جان طلبم وز پي جانان بروم

چون صبا با تن بيمار و دل بي طاقت

به هواداري آن سرو خرامان بروم

گر چه دانم كه به جايي نبرد راه غريب

من به بوي سر آن زلف پريشان بروم

به هواداري او ذره صفت رقص كنان

تا لب چشمه خورشيد درخشان بروم

در ره او چو قلم گر به سرم بايد رفت

با دل زخم كش و ديده گريان بروم

نذر كردم گر از اين غم به در آيم روزي

تا در ميكده شادان و غزل خوان بروم

دلم از وحشت زندان سكندر بگرفت

رخت بر بندم و تا ملك سليمان بروم

تازيان را غم احوال گرانباران نيست

پارسايان مددي تا خوش و آسان بروم

ور چو حافظ نبرم ره ز بيابان بيرون

همره كوكبه آصف دوران بروم

« حافظ »

+نوشته شده در 87/12/28ساعت2:46 PMتوسط مرضیه |