تبليغاتX
پرنده مهاجر




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


پرنده مهاجر

از هر طرف که رفتم جز حیرتم نیفزود ...

خدایا ، بر رواق کلبه دل جز تو نام هیچکس نیست .

 

ساعات گذشتند

روز دهم رسید

قندیل سپهر تیز تر از همیشه از آتش عشق او می سوخت

و سنگ های گداخته شده

در آن زمان قلب روزگار از جای کنده شد

سنگ ها خون گریستند

خورشید گریه کرد

و دلم را به آتش کشید

فریاد عدل او را نشنیدند

گریه های کودکش را ندیدند

و خود را به مثابه حیوانی پایین آوردند

آری ، آنها حیوانی بیش نبودند

که قلب زمانه را از جای کندند .

 

emam

 

 

نوشته شده در 86/10/19ساعت 8:29 PM توسط مرضیه ( باران )| |

به نام یزدان پاک ...

 

کجاییم ؟

در این دالان ابر اندود

که جز سایه های ترس چیزی در آن نمی بینیم

به کجا خواهیم رفت

لحظه ها در گذرند

و ما . . .

دیرتر از این موج در گذریم

چرا که همرهمان کسی نیست جز اضطراب

دور شو ای وحشت پر کینه

دور شو از من ای ترس دیرینه

من در این دالانم

کیست که مرا از این ترس برهاند ؟

و نور امید را

چون شمعی در دلم روشن کند

من به دنبال مقصودم

مقصود کجاست ؟

ره تاریک است .!

شمع می خواهم .

عبور باید کرد .

از این دالان ابر اندود

باید به مقصود رسید

خضر من کجاست ؟

شمس من کجاست ؟

جسم من جانی دگر می طلبد

جان من آنی دگر می خواهد

لحظه ها بایستید .

من در جستجوی مقصودم

من در جستجوی شمعم

من در جستجوی خضرم

من در جستجوی شمسم

ای خضر من بیا

و روزن نور را در دلم روشن کن

شب نزدیک است

و همچنان راه در پیش

باید رفت

راه در پیش است .

 

نوشته شده در 86/10/17ساعت 1:53 PM توسط مرضیه ( باران )| |

"هو المصور"

عید سعید غدیر خم مبارک .

 

ای مرغ خوش الحان بخوان الله مولانا علی

تسبیح خود کن بر زبان الله مولانا علی

( مولانا )

 

*****

دستت را به دستم می گیرم

و با گرمای دستانت زندگی را می فهمم

نمی دانم در این پیوند ، حلقه ایست عجیب

حلقه ای که نمی گذارد جدایی ات را یک آن در ذهن کوچکم تصور کنم

و مرا روز به روز در آغوشت غرق می کند

در آغوشی سرشار از محبت

زندگی را در دستان تو یافتم

و با گرمای دستان تو به خود بالیدم

زیرا تنها من این گرمای مطلق را احساس خواهم کرد

و خواهانم این احساس زیبا را

با دیگران تقسیم کنم

که در اوج احساس من شریک من می شوند

و مرا در اوج خود فریاد می زنند

شاید زندگی ام را دچار تغییری بس شگرف کنند

و مرا به قلب آسمان

هدایت کنند

و بالهای رفتن را بیابم

و در آسمان پرواز کنم

و خودم را در قلب زیبای آسمان آبی محو سازم .

                                                              

 

نوشته شده در 86/10/04ساعت 9:18 PM توسط مرضیه ( باران )| |

سلام .

این پست رو به مناسبت شب قشنگ یلدا می نویسم و چون آخرین شعرم ( وجود ) را در ماه گذشته ثبت کردم در این روز یک داستان از کتاب داستان های کوتاه درباره خدا به دو زبان فارسی و انگلیسی براتون به یادگار میزارم به همراه یکی از غزلیات زیبای مولانا .

 

******************************************

دست خدا

کودک زمزمه کرد : « خدایا ! با من حرف بزن ».

و یک چکاوک در مرغزار نغمه سر داد .

کودک نشنید .

او فریاد کشید : « خدایا ! با من حرف بزن ».

صذای آسمان غرومبه آمد .

اما کودک گوش نکرد .

او به دور و برش نگاه کرد و گفت :

« خدایا ! بگذار تو را ببینم ».

ستاره ای درخشید اما کودک ندید .

او فریاد کشید : « خدایا ! معجزه کن ».

نوزادی چشم به جهان گشود . اما کودک نفهمید .

او از سر نا امیدی گریه سر داد و گفت :

« خدایا ! به من دست بزن . بگذار بدانم کجایی » .

خدا پایین آمد و بر سر کودک دستی کشید .

اما کودک دنبال یک پروانه کرد .

او هیچ درنیافت و از آنجا دور شد .

* نویسنده : راویندرا کومار کرنانی

And A Meadow Lark Sang

The child whisperd :" God speak to me "

And a meadow lark sang .

The child did not hear .

So the child yelled . " God speak to me !"

And the thunder rolled across the sky but the child did not listen .

The child looked around and said :

" God let me see you " and a star shone brightly .

But the child did not notice .

And the child shouted :

" God show me a miracle ! "

And a life was born but the child did not kniw .

So the child cried out in despair : " Touch me God . and let me know you are here ! "

Whereupon God reached down

And touched the child .

But the child brushed the butterfly away

And walked a way unknowingly .

Ravindra kumar karnani

 

******************************************

ز کجا آمده ای ، می دانی ؟

ز میان حرم سبحانی !

 

یاد کن هیچ به یادت آید

آن مقامات خوش روحانی ؟

 

پس فراموش شدستت آن ها

لاجرم خیره و سرگردانی

 

جان فروشی به یک مشتی خاک

این چه بیعست بدین ارزانی

 

بازده خاک و بدان قیمت خود

نی غلامی ، ملکی ، سلطانی

 

جهت تو ز فلک آمده اند

خوب رویان خوش پنهانی

( مولانا )

 

 

 

 

نوشته شده در 86/10/01ساعت 6:55 PM توسط مرضیه ( باران )| |


Design By : Night Skin