پرنده مهاجر
از هر طرف که رفتم جز حیرتم نیفزود ...
شب وصل است و دلم جز غم او هیچ نداشت مگر از چشمه خورسید ، نسیبی نداشت ؟ همه شب در آرزو همه شب در حسرت و آه و الم بر دل من هیچ نبود که به جز فراغ خوبان ندید این دل من شاید از تاریکی روز است که شب پر نور نیست شاید از تاریکی روز است که دلم جز غم او هیچ نداشت .!. جفا از سر گرفتی یاد می دار نکردی آنچه گفتی یاد می دار نگفتی تا قیامت با تو جفتم ؟ کنون با جور جفتی یاد می دار مرا بیدار در شب های تاریک رها کردی و خفتی یاد می دار به گوش خصم می گفتی سخن ها مرا دیدی نهفتی یاد می دار نگفتی خار باشم پیش دشمن چو گل با او شکفتی یاد می دار گرفتم دامنت از من کشیدی چنین کردی و رفتی یاد می دار فتادی بارها دستت گرفتم دگر باره بیفتی یاد میدار ( مولانا ) باران می بارد باید رفت چه باک از رفتن ! فرصت ها محدود شدند لحظه ها در گذرند چه باک از رفتن ! ای اشک سرازیر شو ای دیده ، چشم به راه که دوخته ای ؟ اشک هایت را به باران بسپار اشک هایت در باران دیده نخواهند شد باید رفت چه باک از رفتن ! 

| Design By : Night Skin |


