پرنده مهاجر
از هر طرف که رفتم جز حیرتم نیفزود ...
خود را در قفس تن زنداني كرده ايم و محدود به بايد ها و نبايد ها بايد اين هنجار ها را شكست بايد از اين قفس خود را آزاد كنيم و به آسمان بپيونديم ما جزيي از آسمانيم آسمان نوراني است قفس تاريك است در آرزوي رهيدنم رهيدني از جنس نور رهيدني به صداي فرياد رهيدني به تلاطم دريا رهيدني به سكوت شب راه معلوم است مقصد رسيدن است فانوس ها روشنند چشم ها نابينا دل ها نا آگاه چنگ مي زنم در اين فانوس روشن شمع ها گريانند دريا ها مواج ابرها گريان ثانيه ها بي تاب بي تاب براي رهيدن بي تاب براي رسيدن رسيدن نزديك است مقصد از دور پيداست ره نمايان است سنگ فرش خيابان در انتظار يك مسافر مسافري از جنس بلور از جنس نور از صداي آب در آرزوي رهيدنم از اين قفس تاريك .
| Design By : Night Skin |



