تبليغاتX
پرنده مهاجر




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


پرنده مهاجر

از هر طرف که رفتم جز حیرتم نیفزود ...

در پس پرده شب

احساس در مي زند

روح مي لغزد

و به جانم خيمه مي زند

جرياني در اتفاق است

مسيري تاريك در پيش

احساس جولان مي دهد

عقل كناره مي گيرد

لحظه رسيدن است

سوالاتي مبهم در ذهن

نت هايي گوش خراش از ديوارها به گوش مي رسد

آجرها قديمي اند !

و همچنان احساس در مي زند

لحظه انهدام جسم است

لحظه فنا شدن

به دستانم نگاه مي كنم

خالي از جستجو

خالي از نياز

شميم مريم پيچيده

شايد ياس

آرزو با احساس مي آميزد

لحظه تحول است

لحظه فنا شدن

خود را در كاغذ خلاصه مي كنم

كاغذ ، راز دار تاريخ

راز دار قلب هاي مرموز

گويند :

احساس را بايد آويزان كرد

عقل را بايد جان داد.

اما

اما ، احساس در مي زند

خواهان پيوند است

عهد مي بندم با احساس

مرا با خود خواهد برد

و به مقصد خواهد رساند

عاقبت

احساس از روزن در به درون مي ريزد

دستم را مي گيرد

و با خود مي برد

سفري در آغاز

مقصدي در نزديك

ستاره ها خود نمايي مي كنند

و آسمان شبم را زيبا مي سازند

روح پرواز مي كند

مسيري را تجربه مي كند

پرواز در آسمان سبز

عجيب است اما دوست داشتني

بدون دلهره

بدون ترس

آنجا را مي شناسد

احساس تعلق دارد

احساس جان مي گيرد

روح در حال تازه شدن است

خواهان برگشت نيست

به اينجا تعلق ندارد

" هر كسي كاو دور ماند از اصل خويش

باز جويد روزگار وصل خويش "

استقبال مي كنم

از پرواز روح

از احساس .

نوشته شده در 87/05/01ساعت 8:50 PM توسط مرضیه ( باران )| |


Design By : Night Skin