پرنده مهاجر
از هر طرف که رفتم جز حیرتم نیفزود ...
هر لحظه تشنه مي شوم رگ ها در عطش خون رگ ها را سيراب نمي كند در جستجوي خون ديگري است براي سيراب شدن و با هر جستحو عطش بيشتري نصيب رگ ها مي شود هر لحظه تشنه تر تشنگي از آب گذشته است بايد به دنبال هوايي تازه بود براي نفس كشيدن براي سيراب شدن با تشنگي هر لحظه بيشتر مي دوم دويدني تمام نشدني اين راه ادامه دارد رگ ها هنوز در عطش هر لحظه بيشتر به سراغ دريا مي روم به سراغ قطره اي در ژرفاي زمين مي روم سيراب نمي شوم هم چنان در توهم هم چنان در سايه اين راه را طي مي كنم و با اين عطش خود را در ميان دريا اسير ساخته ام عاشقانه صدايم مي كنند و هنوز تشنه ام . آشنا ترين چهره برايم غريبه است آينه غريبه است فكرها غريبه اند دوستان در باطن غريبه اند روزگار غريبه است اشك ها با گونه هايم غريبه اند آسمان مرا غريبه مي پندارد در چشم ها نگاه مي كنم آنها نيز غريبه اند در جستجوي يك آشنا ثانيه ها را طي مي كنم بهار در راه است چهره زمين در حال سبز شدن و آشنا شدن با لبهاي بهار منتظر رفتن و رسيدن به يك شهر آشنا در چنگال زمان اسيرم دست زمان سرد است قطره هاي خون در حال انجماد زمان غريبه است قدم ها بي هدف به دنبال هدف مي گردند اهداف غريبه اند نشانه ها غريب بايد شتاب كرد بايد از آسمان بي ستاره ستاره چيد بايد كبوتر شد بايد شتاب كرد بايد به چشمان معصوم يك كودك خيره شد بايد عاشق شد بايد سلام كرد و هم آغوش غريبه ها گشت آشنا را فرياد بزن منتظر است رها كن و رفتن را از نو بياموز دل از تعلقات پاره كن و آزاد ، آزاد پرواز كن قامت احرام ببند بر در خانه دل شو به نهان خانه دل شو قامت عشق ببند .
| Design By : Night Skin |


