پرنده مهاجر
از هر طرف که رفتم جز حیرتم نیفزود ...
پشت پنجره ايستاده با خود زمزمه ميكند : باز هوا سرد است ، باز يك شب سرد زمستاني است . فنجان قهوه ، در حسرت دانه هاي برف در سوزش لب فنجان كه با طعم دانه هاي برف زنده مي ماند ولي برفي كه با اولين بوسة فنجان مي ميرد . و باز مي ماند فنجان در حسرت آغوش برف فنجان قهوه را بالا كشيد و فال قهوه بود كه دانة برف شد ، با يك تعبير عاشقي و دوباره فنجاني ديگر حسرتي ديگر بوسه اي ديگر . باز هوا سرد است باز يك شب سرد زمستاني است . بدون طپش هاي قلب يك مسافر بدون رد پاي يك آشنا دريچه اي كه نا تمام بسته مي شود و نور شمعي كه در دريچة روبرو خاموش مي شود و همچنان فنجاني كه در حال سوزش است با خود همچنان ميگويد : باز هوا سرد است ، باز يك شب سرد زمستاني است ...
| Design By : Night Skin |



