پرنده مهاجر
از هر طرف که رفتم جز حیرتم نیفزود ...
به تمامی شما دوستان خوبم ... امیدوارم لحظاتی سرشار از نور و آگاهی و عشق داشته باشید ... سال نو هم به همتون تبریک میگم ... می خواستم یه شعر جدید براتون بزارم ولی نشد ... عشق آمد و شولای سبزش را روی دلم کشید دلم بیدار شد جوانه زد شکوفه داد و خندید بی آنکه حدس زده باشم مبتلا شدم به عشق... امیدوارم همیشه عاشق باشید ... سلام . چند وقته احساس رفتن تمام وجودم رو در خودش غرق كرده . بايد رفت . احساس خوبيست . بايد پرواز كرد . بال پروازم را بايد بيابم . بايد پريد ... اين پرنده مهاجر ديگر طاقت موندن نداره. چند وقتيست از كاشانه خود به دور افتاده و راهش رو گم كرده و ديگر بايد به منزل خودش برگرده . اين جا دگر جايي براي من نيست... زماني كه ديگر هيچ چيز نمي تونه تو را پايبند كنه ، زماني كه ديگه هيچ دلبستگي نداشته باشي . ديگر زمان رفتن است . فاصله اي بين رفتن و موندن نيست فقط بايد رفت ... يك مسير ... يك جريان... خرم آن روز كزين منزل ويران بروم راحت جان طلبم وز پي جانان بروم چون صبا با تن بيمار و دل بي طاقت به هواداري آن سرو خرامان بروم گر چه دانم كه به جايي نبرد راه غريب من به بوي سر آن زلف پريشان بروم به هواداري او ذره صفت رقص كنان تا لب چشمه خورشيد درخشان بروم در ره او چو قلم گر به سرم بايد رفت با دل زخم كش و ديده گريان بروم نذر كردم گر از اين غم به در آيم روزي تا در ميكده شادان و غزل خوان بروم دلم از وحشت زندان سكندر بگرفت رخت بر بندم و تا ملك سليمان بروم تازيان را غم احوال گرانباران نيست پارسايان مددي تا خوش و آسان بروم ور چو حافظ نبرم ره ز بيابان بيرون همره كوكبه آصف دوران بروم « حافظ » گاه براي بيان و نوشتن بعضي مفاهيم واژه ها در هم گم مي شوند . هيچ واژه اي نمي تواند بيانگر آن احساس باشد گويي هيچ واژه اي وجود ندارد . گاهي قلم طاغت نوشتن را از دست مي دهد و با تمام حروف غريبه مي شود . گاه كاغذ ميخواهد ناخوانده بماند ، اجازه رقص قلم را در خود نمي دهد . گاه سواد بي سواد ميشود . گاه قدم ها در حال رفتن سست مي شوند و مسير با قدم ها تازيانه مي خورد . گاه دل هواي رفتن دارد و عقل ترسو پاي رفتن ندارد . گاه نسيم ها تو را فرياد مي زنند و فريادشان در سكوتي سرد گم مي شود . گاه بايد رفت ، نمي رويم . گاه بايد ماند ، نمي مانيم . گاه معاني اعتبار خود را از دست ميدهند و جهاني بي اعتبار را براي ما به ارمغان مي آورند . گاه كلمات دروغ مي گويند . گاه خير و شر بر سر يك ميز با هم تعهد اخلاقي امضا مي كنند و گاه رو در روي يكديگر كمر به قتل هم مي بندند. گاه خود را در آغوش باد رها مي سازيم و گاه اجازه وزيدن را از خود دريغ مي كنيم . خود را به سخت ترين وجه ممكن زنداني مي كنيم. در نمورترين گودال ها ، بدون هيچ روزنه اي خود را براي پوسيدن رها مي كنيم . گاه بهشت را نه در قلب خود كه در لجنزار خيابان ها مي جوييم . گه به دنبال خدا مي رويم نه در خويشتن كه به دور يك سنگ هفت دور مي چرخيم . و براي رهايي از سوال هاي ذهنمان خود را با چند خط كتاب ( شايد كتب آسماني ) اسير مي سازيم . گاه براي فرار از جهنم به وحدت مي انديشيم . ( آيا اين انديشيدن است ؟ ) آيا انسان جانشين به حق خدا در روي زمين است ؟ آيا خدا براي اينكه قدرت خود را اثبات كند دست به آفرينش انسان زده است ؟ يا اينكه خدا ساخته ذهن بشر... ؟ آيا بعد از به اتمام رسيدن دوران اسطوره اي پيامبران اين انسان نوين راهش را خود خواهد يافت ؟ آيا هر كدام از ما نمي تواند پيامبري باشد براي نجات و يافتن راه در ميان گروه خود ؟ چه دنياي زيبايي ميشود اگر هر يك از ما پيامبري براي خود باشد ... و هزاران هزار اما و آياي ديگر .... چه بايد كرد ؟ بايد پيرويي بدون چون و چرا بود ؟ پس نقش اختيار چه خواهد بود ؟ انديشه كجا خواهد رفت ؟ گاه دقيقه ها را بايد بي ثانيه كرد در زماني كه مخلوقات با سرعت نور در حركتند ... نميدانم از چه بگويم و از چه بخوانم... شايد امروزه در تنگناي سختي اسير شده باشم شايد راهي به سوي پرواز باشد ... آدميت را مي جويم ؟ در ميان سنگ ريزه هاي كوير، در ميان قطرات دريا ، در ميان هر آنچيزي كه موجود است و در دستان اين انسان آفريده شده از صلصال وجود دارد ... آيا ميتوان آن را يافت ؟ هر روزه كارمان شده ا زصبح تا شب كار كردن براي چه چيز حتي خودمان هم نميدانيم . هر شبه كارمان شده خوابيدن ، خوابي كه تمامي ندارد... و اسمش را ميگذاريم زندگي . اين زندگي نيست . اين رنگ كبود مرگ است كه در تمام جهات كشيده شده. آري ، خود مرگ... تشنه هستيم هر چقدر بيشتر مينوشيم بيشتر تشنه ميشويم ، گرسنه هستيم هر چقدر بيشتر ميخوريم بيشتر گرسنه ميشويم . هر چه در زيبايي فرو ميرويم به زشتي ميرسيم هر چه فرياد مي زنيم به سكوتي مرگبار نازل ميشويم ،هر چه در فكر معراجيم بيشتر در كوير ترك خورده تنهاييمان هبوط ميكنيم و هر چه بيشتر ميخواهيم بدانيم نادان تر و جاهل تر ميشويم ... به دنبال راهي براي فرار از اين تنگنا به سوي كتابهاي منتظر هجوم ميبريم ... كتابهايي كه منتظر قلبي آشنا هستند ... صحبت هايي كه منتظرند تا بوسيله كليد قلبي باز شوند و براي هميشه از مرگ خاموش خود رهايي يابند ... منتظر دوست هستيم . دوستي كه لحظها را با هم گره بزند ... و اگر به دنبال عشقي بگرديم آن را در سراي هر كوي ميتوان يافت !؟ شايد زمان حرفهايي كه افرادي مانند كانت ، كامو ، ژيد و ... گفته اند : " مي انديشم پس هستم " " احساس ميكنم پس هستم " " عصيان ميكنم پس هستم " گذشته باشد ، انسان و آدميت جديد و نوين بايد به دنبال كشفي جديد باشد ... اين حرفها متعلق به گذشته و به تاريخ پيوند خورده است... راه رهايي انسان نوين در كلماتي مانند اينها نيست .. اگر انساني نوين هستيم پس راهي نوين بايد بيابيم براي پرواز در آسمان ... اما چگونه ممكن است براي انساني كه در پشت لبخند معصومانه خود صورت گرگي خونخوار را پنهان داشته است و خود را همچنان در چنگال عقايد پوسيده و قديمي خود محبوس نگهداشته است ... بگذار زمين بچرخد و تو را بچرخاند ، براي يك بار هم كه شده با پرواز پرندگان مست شو ، تمام اتم هاي هوا را استنشاق كن و با صداي برگ درختان روحت را به پرواز در آور ... و در اين لحظه در سكوتي مبهم و بري از هرگونه زشتي غرق شو ... اجازه بده ديگران هم با تو پرواز كنند ، ديگران را هم مست كن ساقي باش و از مي ناب الهي درون خود بر لبهاي ديگران بياشام ... بايد يكي شد و به وحدت رسيد ...باران را بايد احساس كرد بايد خيس شد. بالها را بايد گشود و پر كشيد. پر كشيدن پر كشيدن پر كشيدن... آسمان را نظاره كن اگر تاريك است از درون ماست ... ميدويم و تنها ميدويم ... ديگر حتي گوشهايمان نميشنوند.... حتي چشمانمان نميبينند... نميتوانيم در تنهايي در سكوتي غرق شويم براي لحظه اي تفكر ، براي انديشيدن وقت نداريم ، با كوچكترين انديشه ذهن در آستانه انفجار قرار ميگيرد ... طاقت ندارد . حتي براي ضجه زدن ... كمي فكر كنيم... البته در سكوت نه در هياهوي روزانه ، ذهن را باز كنيم و اجازه تابش را به آن بدهيم ، فرصت پرواز وتابش را از خود دريغ نكنيم . ياد سخن زنده ياد مجتبي كاشاني را در اينجا لازم ميدانم : بي گل آرايي ذهن ، نازنين نازنين نازنين هرگز آدم ، آدم نشود ...

| Design By : Night Skin |


