تبليغاتX
پرنده مهاجر




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


پرنده مهاجر

از هر طرف که رفتم جز حیرتم نیفزود ...

اي خدا ، اين وصل  را هجران مكن

سرخوشان عشق را نالان مكن

باغ جان را تازه و سرسبزدار

قصد اين مستان و اين بستان مكن

چون خزان بر شاخ و برگ دل مزن

خلق را مسكين و سرگردان مكن

بر درختي كاشيان مرغ تست

شاخ مشكن ، مرغ را پران مكن

جمع و شمع خويش را برهم مزن

دشمنان را كور كن ، شادان مكن

گرچه دزدان خصم روز روشنند

آن چه مي خواهد دل ايشان ، مكن

كعبه اقبال ، اين حلقه ست و بس

كعبه اميد را ويران مكن

نيست در عالم ز هجران تلخ تر

هر چه خواهي كن ، و ليكن آن مكن

" مولانا "

نوشته شده در 88/02/17ساعت 12:16 PM توسط مرضیه ( باران )| |

نيلوفر


از مرز خوابم مي گذشتم
سايه تاريك يك نيلوفر
روي همه اين ويرانه فرو افتاده بود.
كدامين باد بي پروا
دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد ؟

در پس درهاي شيشه اي روياها
در مرداب بي ته آيينه ها
هر جا كه من گوشه اي از خودم را مرده بودم
يك نيلوفر روييده بود
گويي او لحظه لحظه در تهي من مي ريخت
و من در صداي شكفتن او
لحظه لحظه خودم را مي مردم.

بام ايوان فرو ميريزد
و ساقه نيلوفر برگرد همه ستون ها مي پيچد
كدامين باد بي پروا
دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد؟

نيلوفر روييد
ساقه اش از ته خواب شفافم سر كشيد
من به رويا بودم
سيلاب بيداري رسيد
چشمانم را در ويرانه خوابم گشودم
نيلوفر به همه زندگيم پيچيده بود
در رگ هايش ، من بودم كه ميدويدم
هستي اش در من ريشه داشت
همه من بود
كدامين باد بي پروا
دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد ؟

" سهراب سپهري "

نوشته شده در 88/02/02ساعت 4:53 PM توسط مرضیه ( باران )| |


Design By : Night Skin