پرنده مهاجر
از هر طرف که رفتم جز حیرتم نیفزود ...
اي خدا ، اين وصل را هجران مكن سرخوشان عشق را نالان مكن باغ جان را تازه و سرسبزدار قصد اين مستان و اين بستان مكن چون خزان بر شاخ و برگ دل مزن خلق را مسكين و سرگردان مكن بر درختي كاشيان مرغ تست شاخ مشكن ، مرغ را پران مكن جمع و شمع خويش را برهم مزن دشمنان را كور كن ، شادان مكن گرچه دزدان خصم روز روشنند آن چه مي خواهد دل ايشان ، مكن كعبه اقبال ، اين حلقه ست و بس كعبه اميد را ويران مكن نيست در عالم ز هجران تلخ تر هر چه خواهي كن ، و ليكن آن مكن " مولانا " در پس درهاي شيشه اي روياها بام ايوان فرو ميريزد نيلوفر روييد " سهراب سپهري "
از مرز خوابم مي گذشتم
سايه تاريك يك نيلوفر
روي همه اين ويرانه فرو افتاده بود.
كدامين باد بي پروا
دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد ؟
در مرداب بي ته آيينه ها
هر جا كه من گوشه اي از خودم را مرده بودم
يك نيلوفر روييده بود
گويي او لحظه لحظه در تهي من مي ريخت
و من در صداي شكفتن او
لحظه لحظه خودم را مي مردم.
و ساقه نيلوفر برگرد همه ستون ها مي پيچد
كدامين باد بي پروا
دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد؟
ساقه اش از ته خواب شفافم سر كشيد
من به رويا بودم
سيلاب بيداري رسيد
چشمانم را در ويرانه خوابم گشودم
نيلوفر به همه زندگيم پيچيده بود
در رگ هايش ، من بودم كه ميدويدم
هستي اش در من ريشه داشت
همه من بود
كدامين باد بي پروا
دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد ؟
| Design By : Night Skin |

