تبليغاتX
پرنده مهاجر




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


پرنده مهاجر

از هر طرف که رفتم جز حیرتم نیفزود ...

یکی باید توی این سردی سرما

رخت و شالش رو نثار این زمین کنه

قطره های خونش رو

بهونه بودن کنه

حالا اینجا بین موندن

بین رفتن

بین تا ابد دویدن

دیگه فرقی نمی مونه

همگی شدیم مثالی

به مثال سنگ و شیشه

به مثال آب و آتیش

دیگه از ابرهای پر ابر بهاری

نمی باره حتی یک قطره بارون

یکی داره اون بالا

ستاره ها رو با کلک

توی ساکش میذاره

میبره

کجا ؟

خودش هم خبر نداره...

آدمها باورن دارن

که دارن زنده می میرن

همه جا شیون و فریاد

دیگه این سردی سرما

رسیده به عمق فریاد

قصه ها همه می بافن

آدمها تا که برن به مرز بودن

اما اونجا

پشت اون پنجره رنگی ذهنی

همه جا هیچ بزرگه

دیگه حتی خورشید هم نوری نداره

که بخواد زمین رو روشنش کنه

آدمها که رفتن و حصار کشیدن

دور اون هاله خورشید

حقشونه

حقشونه

حقشونه

که نباشه حتی تو رنگ شباشون

چشمک های یک ستاره...

ای بسا این راه بی فرجام 

نوشته شده در 88/04/31ساعت 9:48 AM توسط مرضیه ( باران )| |

مسیری در پیش است...

عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست

نی کرد مرا ز خویش و پر کرد ز دوست

اجزای وجود من همه دوست گرفت

نامیست ز من برمن و باقی همه اوست...

(مولانا)

 

به امید تابش نور هستی در قلبهایمان...

نوشته شده در 88/04/27ساعت 4:52 PM توسط مرضیه ( باران )| |

سلام ای همراهان همیشگی...

روزها ۳۶۵ روز میچرخن تا میرسن به جایی که تو ایستادی ...

امروز مدار من است... ۲۴/۰۴/۱۳۶۳

ایستاده در سیاره ای که انسانهایش با هم چه غریب آشنایند...

غریبه آشنا ... !!!

امروز به طبق سجلیات ثبت شده روز تولد منه ...

تولد ؟!

باید شمعی روشن کرد...

تا انتهای سوختن به آن خیره شد ...

باید ساعت ها به کفش دوزک ها خیره ماند

تا دریابیم زندگی چیست ؟!

ساعت ها و روزها باید همچنان خیره ماند به خورشیدی که وقتی چشمانم را میبندم جهان در ظلمات خواهد نشست ...

به چشمان نگاه کن...

مردمک چشمانم که رنگ شب دارند و

به سفیدی چشمانم که مانند روز روشنند ...

پس روز و شب در چشمان من است ...

که هنگامی که بسته میشوند جهان را تاریکی فرا می گیرد ...

 

و در آخر:

ای گرداننده دلها و چشم ها

ای تدبیر کننده روزها و شب ها

ای تغییر دهنده احوال ما

حال ما را به بهترین شکل تغییر ده ...

( آمین )

  اي دل بيا...

نوشته شده در 88/04/23ساعت 10:9 AM توسط مرضیه ( باران )| |

تو را سپاس مي گويم اي تمام آگاهي و نور هستي . از نور خود در من بتابان و من را تجلي از نور خود ساز ...

نوشته شده در 88/04/10ساعت 10:59 AM توسط مرضیه ( باران )| |

به ياد حسين پناهي

پدرم مي گويد : كتاب !
و مادرم مي گويد : دعا !
و من خوب ميدانم
كه زيبا ترين تعريف خدا را
فقط مي توان از زبان گل ها شنيد ....

نوشته شده در 88/04/03ساعت 2:31 PM توسط مرضیه ( باران )| |


Design By : Night Skin