پرنده مهاجر
از هر طرف که رفتم جز حیرتم نیفزود ...
اکنون زمانيست که تاريکترين و غم بار ترين لحظه هايم را سپري مي کنم. هر لحظه برايم تلخي جانکاهي به ارمغان مي آورد. زماني که نمي تواني راهي براي تغيير آنچه در وقوع است پيدا کني. گيج و مبهوت . زماني که مجبوري اشک هايت را پشت لبخندي مصنوعي پنهان کني. زماني که از درون مي باري، از ته دل، کسي را نمي يابي تا بتواند با تو همراه شود در لحظه. هيچگاه نمي دانستم و نمي توانستم باور کنم که يک نيروي عشق زميني اينچنين انسان را از خود خالي مي کند. هر لحظه دلتنگ، زماني که نمي تواني فاصله ها را از ميان برداري، گويي زمين، زمان، همه و همه دست به دست هم داده اند تا شما را از هم جدا کنند. و به رسم هميشگي مهر فراموشي بزنند بر همه چيز. حالا باز من ماندم و سوالاتي که هر کدام ذهن را در حد انفجار بالا مي برد: چرا انسان ها به هم فرصت نمي دهند؟ چرا فکر مي کنند که هستند در حالي که در بزرگترين توهم بشري غوطه ورند ؟ هر چه بيشتر مطالعه مي کنم و هر چه بيشتر مي خوانم بيشتر به اين نکته پي مي برم که هيچم... اما کيست که باور کند اينها تنها ساخته دست خودست و با نسيمي از جاي کنده خواهد شد... شايد روزي تصميم گرفتم پايان دهم به هر آن چيزي که با من است ... ببخشيد اما امروز و روزهاي بعد حالم دگر خوب نخواهد بود پس مي نويسم با اشک هايي از دل ... جانکاه ترين و تاريکترين لحظه ها را در پيش رو دارم. و دگر در اتاقم چراغي به روشني روشن نخواهد شد. تا زماني که .. . فعلا خدا نگهدار تا روزي ديگر... به نور نگاه کن سایه ها پشت سرت خواهند بود... ایستادم... به پشت سرم نگاه کردم . سایه ها دیدم که مانده بودند در وهم خالی خود. و نوری که در مقابلم سراسر تماشا بود در لحظه... تماشا و حیرت بر جسمی و بر روحی از ذات ناب عشق ، سینه ام را نگریستم دلی در آن بود پر از نور . در آن لحظه سرشار بودم از نیرویی مافوق ، تاب ماندن در وهم پشت سر و در اوهام سایه ها را نداشتم . گویی دلم از جای کنده میشد . در حال پر کشیدن بودم . دگر دلی در سینه نبود . سراسر نور بود در هنگام. جسم را دیدم ، پروانه ای شده بود در ذات مقدس خود و می چرخید و می چرخید به سوی نور... پیش میرفت و هر لحظه خارج از خود بود. تاب نیاوردم و گفتم : ای عبور ظریف ، بال را معنی کن تا پر هوش من از حسادت بسوزد... نسیمی وزیدن گرفت و مرا تا اوج بالا برد ، دگر بودنم بودن نبود . نبودنی که اوج مطلق بودن بود . سبکی مطلقی را حس کردم و جزیی از نور شدن را ... خاموش ماندم تا بشنوم و ببینم حضور بی انتها را و تجربه کنم جاودانه زیستن را . از تمامی سرگذشت ها می گذرم تا بیافرینم آنچه را که باید ... و فراموش میکنم آنچه را که در ذهن است تا قضاوت نکنم و خلق کنم صحنه ای را که باید ... یا نور... اما حیف زمانی که میخواهی اونها رو بیان کنی نه گفته میشن و نه میتونی بنویسیشون.... زمانی که برای احساست تعریفی نداری.... و نمیدونی اتفاقاتی که در حال افتادنه آخرش به کجا ختم میشه... نمیدونی راهی که جلوی پات قرار گرفته درسته یا نه؟ فقط به خودت امیدواری میدی ... به خودت تلقین میکنی... که این همون راهیه که من باید توش قدم بذارم... همون مکانیه که باید باشم. اما اما اما و هزاران هزار امای دیگه که شاید بعضیاش حتی تو ذهنمون هم جرقه نخوره.... خیلی دوست داریم عاشقانه زندگی کنیم اما بر اساس خصلت انسانی خودمون محدودش میکنیم و یادمون میره که عشق محدود نیست.. و نمیتوان آن را حتی در غالب کلمات اسیر ساخت ... عشق مهربان است.. عشق فداکار است ... عشق زیباست.... عشق خودخواه نیست ... عشق مظهر خداست که در قلبهایمان دمیده شده است ..... هر روز خدا با ما سخن میگوید ... هر روز صدایش را در گوشمان میشنویم و فراموش میکنیم آنچه را که باید.... احساس تنهایی را بیشتر از خود احساس میکنیم ... و دوست دارم در آخر این را بگویم : و بشارت ده که همانا یاری خداوند نزدیک است ... بقره پس چرا غمزده بنشینیم و منتظر بایستیم تا شاید روزی و در مکانی صدایی و شاید شخصی ما را با خود همراه سازد.... و فراموش نکنیم : تنها عشق حقیقت دارد... و همچو شبنمها و ژاله ها باشیم.... پر از طراوت و دوست داشتن...
When we born. We cry because we come in this great stage of fools willy…
I don’t like to stay in this great stage of fools willy…
So help me to ran a way from this great stage of fools willy…
The sky is sad…
The sky is dark and gloomy…
The sun never light ground…
Just darkness…
The god just sit on the big sofa and lagh to us…
Every time we sink in our imagine…
Please ones tell me where I am…
Please let me to sleep for ever…
I need the rain. I will float on air…
We are the bigest lie…
تا آن روز براي آرامش هم دعا کنيم...
| Design By : Night Skin |


