پرنده مهاجر
از هر طرف که رفتم جز حیرتم نیفزود ...
ولی انسان ضعیف است و تاب بالا رفتن را ندارد و در اولین ارتفاع از هوش زیبایی پرهایش می سوزد و در جا می ماند.... روزی فرا خواهد رسید روزی که همچون رنگ بی رنگیست روزی که همچون چشم طفل و سیب سرخ شاخه است روزی که همچون عطر یاس و مریم است روزی که دل در لرزشی تا اوج بالا می رود روزی که در آن ساقه خشک درختی ، رویشی بر ذهن خواهد کشید روزی فرا خواهد رسید روزی که حجم خالی اطراف ، نقش برتر است روزی که افلاطون ما در جوی ریحان می چیند روزی فرا خواهد رسید روزی که در آن سرنوشت ، تسلیم ارث آدم است روزی فرا خواهد رسید مرگی فرا خواهد رسید... به خدا سپردمت و رفتی اما چه کس دانست که قلب و روحم را نیز با خود بردی برگشتم تنها در میان کوچه تنگ و تاریک باران زده باران بارید و خیسم کرد از ذهنم خطور کرد : شیشه پنجره را باران شست از دل تنگ من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست... و حال نیستی و من دچار پوسیدگی گشتم. و من ماندم و تمام لحظاتی که تنها سپری می شوند و می میرند. قطره اشکی که برای همیشه در چشمم حلقه زد و چکید اما حتی خدا هم آن را ندید. از زمانی که تو مرا رها کردی....
| Design By : Night Skin |

