تبليغاتX
پرنده مهاجر




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


پرنده مهاجر

از هر طرف که رفتم جز حیرتم نیفزود ...

و خواستم بالاتر روم و در اوج وحدت و اوج بودن زیبایی را درک کنم و بیندیشم به هر آنچیز که تا کنون نیندیشیدم و ذهن هیچگاه به دنبالشان نرفته است...

ولی انسان ضعیف است و تاب بالا رفتن را ندارد و در اولین ارتفاع از هوش زیبایی پرهایش می سوزد و در جا می ماند....

 

نوشته شده در 88/07/29ساعت 10:56 AM توسط مرضیه ( باران )| |

روزی فرا خواهد رسید

روزی که همچون رنگ بی رنگیست

روزی که همچون چشم طفل و سیب سرخ شاخه است

روزی که همچون عطر یاس و مریم است

روزی که دل در لرزشی تا اوج بالا می رود

روزی که در آن ساقه خشک درختی ، رویشی بر ذهن خواهد کشید

روزی فرا خواهد رسید

روزی که حجم خالی اطراف ، نقش برتر است

روزی که افلاطون ما در جوی ریحان می چیند

روزی فرا خواهد رسید

روزی که در آن سرنوشت ، تسلیم ارث آدم است

روزی فرا خواهد رسید

مرگی فرا خواهد رسید...

نوشته شده در 88/07/23ساعت 7:28 AM توسط مرضیه ( باران )| |

به خدا سپردمت و رفتی

اما چه کس دانست که قلب و روحم را نیز با خود بردی

برگشتم

تنها

در میان کوچه تنگ و تاریک باران زده

باران

بارید

و خیسم کرد

از ذهنم خطور کرد :

شیشه پنجره را باران شست

از دل تنگ من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست...

و حال نیستی

و من دچار پوسیدگی گشتم.

و من ماندم و تمام لحظاتی که تنها سپری می شوند و می میرند.

قطره اشکی که برای همیشه در چشمم حلقه  زد

و چکید

اما حتی خدا هم آن را ندید.

نوشته شده در 88/07/17ساعت 7:14 PM توسط مرضیه ( باران )| |

بیدار شدم

و ای کاش هرگز از خواب نیلوفری بر نمی خاستم...

آنچنان کویری روئیده بود در اعماق دریا که قطرات باران از فرو آمدن خجل بودند.

و ای کاش ابر می آمد.

و ای کاش باران می گرفت.

و ای کاش کویر می نوشید، قطره ای از باران آسمانی را.

بیداری برابر است با فرو رفتن در بزرگترین توهم.

درآ ، بام ها را بر افکن و بتاب که خرمن تیرگی اینجاست.

بتاب و وهم را دو نیمه کن که منم هسته این بار سیاه.

آزاد شو ، پرواز کن، حصارها را بشکن و چشمانت را ببند که به دیدن زشتی ها عادت ندارند و عبور کن از منجلاب این صحنه سیاه زندگی ....

نوشته شده در 88/06/26ساعت 2:13 PM توسط مرضیه ( باران )| |

چمدان ها را بستیم

                     در اتاق را هم

                                       سحر بود

                                                  و شاید هم نیمه شب

                                                                         صدای باد می آمد

                                                                                              صدای خزان نیز هم

به راهی رفتیم

                که مقصدش دشت نور بود و طلا

                                                      کوله باری به دوشمان کشیدیم

                                                                                       که بارش همه فلسفه بود

و ما بودیم و جاده ای

                        که عمر آخرین رد پا در آن

                                                     به قدمت تاریخ آفرینش می رسید ...

نوشته شده در 88/06/21ساعت 11:35 AM توسط مرضیه ( باران )| |

خورشید در طلوع غروب می کند

هنگامی که رنگ چشمانت در ساحل گم می شود

هنگامی که به سوی جاده غربت

تنها

ره سپاری

زمانی که تنهایی را تعریف می کنی

و باد را در دستانت احاطه می کنی

و سکوت مرگباری را بر ساحل می افکنی

اهل کدامین دیاری

که هر روزه ندای اشراق

از شاخه های درخت توت

به سویت سرازیر می شود؟

عطر خاک باران خورده را تکرار می کنی

و در روزمرگی گیاهان

صدای باد را تکرار می کنی

همچنان می آرامی

می آسایی

دستانت در جستجوی چیست

که هر روزه گرمایش را نثار زمین می کند؟

شنیده شو

بتاب

و تماشا را در لحظه شاهد باش

آیه های قدیمی را بر زبان روان کن

همچو رودی که هر روزه داستان سهراب را روان می کند

خانه ای بساز

در ساحل آرامش چشمانت

و بباف پنجره ای از اشراق

تا غروب نکند خورشیدی که هر روزه به شوق دیدار تو

داستان طلوع را تجربه می کند.

غروب

 

نوشته شده در 88/06/15ساعت 11:54 AM توسط مرضیه ( باران )| |

گاهی وقتها آدم خیلی چیزها آماده میکنه برای نوشتن و برای گفتن ...

اما حیف زمانی که میخواهی اونها رو بیان کنی نه گفته میشن و نه میتونی بنویسیشون....

زمانی که برای احساست تعریفی نداری....

و نمیدونی اتفاقاتی که در حال افتادنه آخرش به کجا ختم میشه...

نمیدونی راهی که جلوی پات قرار گرفته درسته یا نه؟

فقط به خودت امیدواری میدی ...

به خودت تلقین میکنی...

که این همون راهیه که من باید توش قدم بذارم...

همون مکانیه که باید باشم.

اما

اما

اما

و هزاران هزار امای دیگه که شاید بعضیاش حتی تو ذهنمون هم جرقه نخوره....

خیلی دوست داریم عاشقانه زندگی کنیم اما بر اساس خصلت انسانی خودمون محدودش میکنیم و یادمون میره که عشق محدود نیست.. و نمیتوان آن را حتی در غالب کلمات اسیر ساخت ... عشق مهربان است.. عشق فداکار است ... عشق زیباست.... عشق خودخواه نیست ... عشق مظهر خداست که در قلبهایمان دمیده شده است .....

هر روز خدا با ما سخن میگوید ...

هر روز صدایش را در گوشمان میشنویم و فراموش میکنیم آنچه را که باید....

احساس تنهایی را بیشتر از خود احساس میکنیم ...

و دوست دارم در آخر این را بگویم :

و بشارت ده که همانا یاری خداوند نزدیک است ... بقره

پس چرا غمزده بنشینیم و منتظر بایستیم تا شاید روزی و در مکانی صدایی و شاید شخصی ما را با خود همراه سازد....

و فراموش نکنیم :

                         تنها عشق حقیقت دارد...

و همچو شبنمها و ژاله ها باشیم.... پر از طراوت و دوست داشتن...

نوشته شده در 88/05/02ساعت 8:30 PM توسط مرضیه ( باران )| |

یکی باید توی این سردی سرما

رخت و شالش رو نثار این زمین کنه

قطره های خونش رو

بهونه بودن کنه

حالا اینجا بین موندن

بین رفتن

بین تا ابد دویدن

دیگه فرقی نمی مونه

همگی شدیم مثالی

به مثال سنگ و شیشه

به مثال آب و آتیش

دیگه از ابرهای پر ابر بهاری

نمی باره حتی یک قطره بارون

یکی داره اون بالا

ستاره ها رو با کلک

توی ساکش میذاره

میبره

کجا ؟

خودش هم خبر نداره...

آدمها باورن دارن

که دارن زنده می میرن

همه جا شیون و فریاد

دیگه این سردی سرما

رسیده به عمق فریاد

قصه ها همه می بافن

آدمها تا که برن به مرز بودن

اما اونجا

پشت اون پنجره رنگی ذهنی

همه جا هیچ بزرگه

دیگه حتی خورشید هم نوری نداره

که بخواد زمین رو روشنش کنه

آدمها که رفتن و حصار کشیدن

دور اون هاله خورشید

حقشونه

حقشونه

حقشونه

که نباشه حتی تو رنگ شباشون

چشمک های یک ستاره...

ای بسا این راه بی فرجام 

نوشته شده در 88/04/31ساعت 9:48 AM توسط مرضیه ( باران )| |

سلام به همه دوستان عزیزم

این هم اولین پست سال ۱۳۸۸

یه شعر جدید از خودم

تقدیم به همه شما ...

 

قاصدك

تو كه سوار يك نسيم

نشستي پشت پنجره

ببين كه روزگار من

اسير بي ثباتيه

ببين كه قلب خسته ام

سكوته ، ماتمه ، غمه

ببين تو اي خبر رسون

ظلمته توي پنجره

بارون داره كم مي باره

تو رو فراموش مي كنه

ببين كه تو چشماي من

نگاه خشك يك سراب

تپيدن و تنهاييه

تو كه سوار يك نسيم

پر مي كشي رو بوم ما

بگو :

خبر داري ز دوست !

بگو ، خبر داري ز ما ؟!

سهم من از زنده بودن

تنهاييه

سنگ صبور من همه

كاغذ و يك كتابه و يه ماتمه

يه عالمه حرف حساب

تو دل تو مهمونيه

ببين كه روزگار من

نشستن و تنهاييه

برو خبر ببر ز من

به سوي طارم اطلس

برو بده دست پري

بگو ببر سوي بري

بگو كه يه دوست غريب

اسير بي صداييه...

نوشته شده در 88/01/12ساعت 9:30 PM توسط مرضیه ( باران )| |

پشت پنجره ايستاده

با خود زمزمه ميكند :

باز هوا سرد است ،

باز يك شب سرد زمستاني است .

فنجان قهوه ،

در حسرت دانه هاي برف در سوزش

لب فنجان كه با طعم دانه هاي برف زنده مي ماند

ولي برفي كه با اولين بوسة فنجان

مي ميرد .

و باز مي ماند فنجان

در حسرت آغوش برف

فنجان قهوه را بالا كشيد

و فال قهوه بود

كه دانة برف شد ، با يك تعبير عاشقي

و دوباره فنجاني ديگر

حسرتي ديگر

بوسه اي ديگر .

باز هوا سرد است

باز يك شب سرد زمستاني است .

بدون طپش هاي قلب يك مسافر

بدون رد پاي يك آشنا

دريچه اي كه نا تمام بسته مي شود

و نور شمعي كه در دريچة روبرو خاموش مي شود

و همچنان فنجاني كه در حال سوزش است

با خود همچنان ميگويد :

باز هوا سرد است ،

باز يك شب سرد زمستاني است ...

نوشته شده در 87/11/01ساعت 6:18 PM توسط مرضیه ( باران )| |

ما خانه بدوشان غم هجران نداريم

                                        ما در سر سوداي جهان خانه تكانديم

هر دم به نگاهي هراسان و پريشان

                                       ما جز حسرت ديدار تو هيچ نداريم

اي عمر بسيط و همه پاش و بياساي

                                       ما جز غم فرداي جهان هيچ نداريم .

                                                                   مرضیه ( ماه آفرین )

light

نوشته شده در 87/08/01ساعت 7:41 AM توسط مرضیه ( باران )| |


Design By : Night Skin