پرنده مهاجر
از هر طرف که رفتم جز حیرتم نیفزود ...
اي خدا ، اين وصل را هجران مكن سرخوشان عشق را نالان مكن باغ جان را تازه و سرسبزدار قصد اين مستان و اين بستان مكن چون خزان بر شاخ و برگ دل مزن خلق را مسكين و سرگردان مكن بر درختي كاشيان مرغ تست شاخ مشكن ، مرغ را پران مكن جمع و شمع خويش را برهم مزن دشمنان را كور كن ، شادان مكن گرچه دزدان خصم روز روشنند آن چه مي خواهد دل ايشان ، مكن كعبه اقبال ، اين حلقه ست و بس كعبه اميد را ويران مكن نيست در عالم ز هجران تلخ تر هر چه خواهي كن ، و ليكن آن مكن " مولانا " سلام . چند وقته احساس رفتن تمام وجودم رو در خودش غرق كرده . بايد رفت . احساس خوبيست . بايد پرواز كرد . بال پروازم را بايد بيابم . بايد پريد ... اين پرنده مهاجر ديگر طاقت موندن نداره. چند وقتيست از كاشانه خود به دور افتاده و راهش رو گم كرده و ديگر بايد به منزل خودش برگرده . اين جا دگر جايي براي من نيست... زماني كه ديگر هيچ چيز نمي تونه تو را پايبند كنه ، زماني كه ديگه هيچ دلبستگي نداشته باشي . ديگر زمان رفتن است . فاصله اي بين رفتن و موندن نيست فقط بايد رفت ... يك مسير ... يك جريان... خرم آن روز كزين منزل ويران بروم راحت جان طلبم وز پي جانان بروم چون صبا با تن بيمار و دل بي طاقت به هواداري آن سرو خرامان بروم گر چه دانم كه به جايي نبرد راه غريب من به بوي سر آن زلف پريشان بروم به هواداري او ذره صفت رقص كنان تا لب چشمه خورشيد درخشان بروم در ره او چو قلم گر به سرم بايد رفت با دل زخم كش و ديده گريان بروم نذر كردم گر از اين غم به در آيم روزي تا در ميكده شادان و غزل خوان بروم دلم از وحشت زندان سكندر بگرفت رخت بر بندم و تا ملك سليمان بروم تازيان را غم احوال گرانباران نيست پارسايان مددي تا خوش و آسان بروم ور چو حافظ نبرم ره ز بيابان بيرون همره كوكبه آصف دوران بروم « حافظ »
| Design By : Night Skin |

