پرنده مهاجر
از هر طرف که رفتم جز حیرتم نیفزود ...
اي خدا ، اين وصل را هجران مكن سرخوشان عشق را نالان مكن باغ جان را تازه و سرسبزدار قصد اين مستان و اين بستان مكن چون خزان بر شاخ و برگ دل مزن خلق را مسكين و سرگردان مكن بر درختي كاشيان مرغ تست شاخ مشكن ، مرغ را پران مكن جمع و شمع خويش را برهم مزن دشمنان را كور كن ، شادان مكن گرچه دزدان خصم روز روشنند آن چه مي خواهد دل ايشان ، مكن كعبه اقبال ، اين حلقه ست و بس كعبه اميد را ويران مكن نيست در عالم ز هجران تلخ تر هر چه خواهي كن ، و ليكن آن مكن " مولانا "
نوشته شده در 88/02/17ساعت
12:16 PM توسط مرضیه ( باران )| |
| Design By : Night Skin |


