پرنده مهاجر
از هر طرف که رفتم جز حیرتم نیفزود ...
کسی گفت : این روزها به مسجد نمی روی ؟ گفتم : مسجد در من است با ستون هایی از کوه سقفی از آسمان فرشی از خاک و سجاده ای که در هواست ...
گفت :
نوشته شده در 88/03/29ساعت
12:13 PM توسط مرضیه ( باران )| |
| Design By : Night Skin |


